تبليغاتX
طلوعی دوباره در انتظار ِ توست
آرام... نرم... لطیف

مثل یک رایحه بهاری

می آیی... مبادا صدای گام هایت خلسه غنچه ها را بر هم زند

پنجره ها را می بندی

آب گلدان ها را می دهی

روی صندلی گوشه اتاق می نشینی

و توی کاغذ روی میز

با روان نویس مشکی ات

می نویسی:

دوستت دارم

و من همیشه دیر می رسم

همیشه تنم فارغ از فکرم  ـ که توی آن خانه سرگردان است ـ

توی ترافیک سنگین خیابانهای لعنتی این شهر گیر می کند

و من همیشه دیر به دست خط مشکی ات می رسم

سهم من از تو

کاغذهایی شده است پر از دوستت دارم های بی جواب

و یک خانه با پنجره های بسته که عطر تو را می دهد

توی این کاغذ جایی نمانده

می خواستم بنویسم: دوستت دارم

+ روزی از این شهر خواهم رفت...

+ خط خطی شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 10:37  به دستِ مــریــم   | 

امروز از آن روزهایی است که دلم ادامه مطلب می خواهد...
ادامه مطلب
+ خط خطی شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 12:28  به دستِ مــریــم  

دریایی هست از جنس مهر

که هیچ گاه طوفان را به خود ندیده است

که هیچ وقت معنای خشم را نفهمیده

و همیشه

آ... ر... ا ...م

امواج نگاهش را

روانه ساحل دل من می کند...

و این همان آرامشی است که من

توی رویا می پروراندمش

دریای من اینجاست.... میان دلم


برچسب‌ها: توی, ساحل دلم, صدف هایی, دارم, از جنس تو
+ خط خطی شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 10:20  به دستِ مــریــم   | 

ثانیه ها را به دست باد نسپار

من برای تک تک شان

خیال ها بافته ام

  پ.ن: عنوان به پیشنهاد جناب فالگیر

+ خط خطی شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 15:56  به دستِ مــریــم   | 

توی این دنیا یکی هست

که خونِ توی رگ هایش٬ بوی ناب آدمیت می دهد

یکی هست که قلبِ پاکش٬ به هوای عشق می تپد

و یکی هست که زمزمه عاشقانه اش٬ توی دلِ آدم جا باز می کند...

توی این دنیای به این بزرگی

با وجود تمام سیاه بودنش

هنوز هم می شود از این "یکی"ها زیاد پیدا کرد

کافی ست کمی قلبت را صیقل دهی فقط

+ خط خطی شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 11:46  به دستِ مــریــم   | 

قدم به قدم، در وجود من رژه می روی

و ناخواسته واژه هایم را به بازی می گیری

و من را شاعره ای می کنی بی نصیب...

کاش می دانستی این روزها واژه هایم بالغ شده اند؛

و بدشان نمی آید دستی به سر و روی شان بکشی و رنگ و لعابی بدهی شان!

این واژه ها چشم انتظار نگاه تو اند...

و تو نمی دانی توی این رژه مستبدانه ات چه ها که با دل کوچک واژه های تازه بالغ شده من نمی کنی!

نرم تر هم می توان گام برداشت؛

این واژه ها دل نازک اند، می دانی که!

+ خط خطی شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 13:44  به دستِ مــریــم   | 

گاهی آدم دلش می خواهد هیچکس نشانی وبلاگش را نداشت...

هیچکس نمی خواندش

هیچکس نمی دیدش

هیچکس نمی شنیدش

آدم دلش می خواهد بعضی وقت ها کُردی حرف بزند٬ با همان هایی که دلش می خواست نشنوندش

حرف می زدُ هر چه توی دلش بود بیرون می ریخت٬ آن وقت نفس عمیقی می کشیدُ چشمانش را آرام می بستُ می خوابید...

آدم گاهی دوست دارد دیوانه باشد٬ تا به همه خواسته های دلش برسد

دلِ آدم فـقـط "گاهی" هوایی می شود...

+ خط خطی شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 12:20  به دستِ مــریــم   | 

به فصل و روز و سال ربطی ندارد... گاهی فقط باید سکوت کرد!

+ خط خطی شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 23:27  به دستِ مــریــم  

اینجا یک نفر

بخاطر تابستان زودرس ِ

 خانه دل تو...

بدجوری نگران است!

+ خط خطی شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 21:45  به دستِ مــریــم   | 

بهار برای من بوی دستان مردانه تو را می دهد

 و شیرینی لخندهای تو را دارد

بهار را بخاطر ژرفای نگاه توست که دوست می دارم

و عید را بخاطر استواری قدوم توست که جشن میگیرم

پـدر

تولد تو...عیدی ِ بهار است به من

از آن عیدی هایی که حاضرم جانم را بدهم

برای داشتنشان...

+بابایی جونم تولدت مبارک

+ دیره ولی عیبی نداره... تولد عید شما مبارک

+ خط خطی شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 0:8  به دستِ مــریــم   |