تبليغاتX
طلوعی دوباره در انتظار توست
اين چند روز حرف زدنم را نيز از ياد برده ام، فقط نگاه مي کنم!!!
چشم هايم مي سوزد؛ نمي دانم شايد از گريه هاي محرم است شايد هم... مي گويند نوعي گاز است اسمش را نمي دانم. اين اواخر نفس کشيدن سخت است. چيزي که نمي داني وقتي دمش را انجام دادي بازدمي در پي دارد يا نه! چيزي را که دوست داشتم... عشق مي ورزيدم به اين که ريه هايم را از هواي صبح پر و خالي کنم و ظهر خستگي درس و راه را با گرماي خورشيد تقسيم. اما حالا... چقدر خوب مي شد که انسان، اين موجود دو پا، اين مخلوقي که خدا آن همه به آفرينشش باليد، مي توانست بي هوا زنده بماند! اگر مي شد ديگر ريه هايم نمي سوخت.
کاش مي شد اين چند روز کوري اي از جنس "ژوزه ساراماگو" مي گرفتم تا ديگر چشم هايم به خاک و خون کشيده شدن ها را نمي ديد!
کاش براي چند روز گوش هايم نمي شنيد
آه، اين روزها چقدر قلبم درد مي کند!
بارالها شرم دارم از اين همه ناشکري به خاطر نعماتت... ولي شکر که قلمي دادي و گفتي: "نون و القلم و ما یسطرون"
نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه دهم دی 1388 |
ای شمشیرهای آغشته به خون مسلم چرا نگذاشتید که او به حسین بگوید که کوفیان نامردمند؟ ای تیر حرمله خود را بزرگ ندیدی برای گلوی کوچک علی اصغر؟ ای مشک پاره چرا قطره ای آب را در خود نگاه نداشتی، مگر ندانستی که عباس خجل می شود با دیدن لب های ترک خورده سکینه؟ ای ابرها چرا نباریدید تا قطره ای آب چهره رقیه را تر کند؟ ای اسب ها چرا حرمت دیدگان زینب را نگاه نداشتید تا فرزندانش را زیر سم هایتان نبیند؟ ای خاک سوزان چگونه توانستی سکوت کنی در قبال خون اولیای خدا؟ ای خنجر چگونه توانستی گلوی حسین را بدری، مگر نه این که خنجری چون تو شرم کرد از گلوی اسماعیل؟

ای انسان چگونه توانستی بر سینه برادر عباس نشینی و چشم در چشم نوه پیامبر، گلوی پسر فاطمه را گلگون سازی؟ وای بر تو... وای برمن... وای بر کسانی که چون تویی را آدم نام نهادند! چون تویی را بنده خدا صدا کردند! به کدامین گناه علی اصغر را شش ماهه به خالقش بازگرداندی؟ به کدامین گناه رقیه را بی پدر کردی؟ گونه سکینه به کدامین گناه خواستار نوازش دستان سنگینت بود؟ تن سجاد به کدامین گناه باید در آتش عشق مدد برادر می سوخت؟

سالیان سال است که نه تنها عاشقان حسین، بلکه هر حق طلبی نفرین می کند تو را، تو را که از آدمیان نیستی! پس وای بر تو، وای بر آخرتت، وای بر قیامتت، وای بر عقوبتت...

 

+ خواستم نزدیک عاشورا این پست رو بذارم ولی دلم راضی نشد محرم وبم حال و هوای این ماه رو نداشته باشه

نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و هشتم آذر 1388 |
به فکر می افتد که تازه دفن شدگان، پس از آن که سوگواران دعاها را خواندند، حلقه هاي گل را گذاشته و به ده برگشتند، شب تا صبح چه طور در گورشان مي مانند. پس از اين که چرخ ها روي گل خشکيده جاده غلتيد، پس از آن که شام صرف شد و روکش تخت ها را پس زدند؛ پس از همه اين اتفاقات گور بر جا مي ماند؛ و گل هايش را باد به سبکي پرپر مي کند. اين حس گورستاني ترسناک است اما نه چندان نامطبوع. واقعي است؛ چيزي نيست جز واقعيتي فراگير.

پ.ن۱: جالب بود برام، اين که تقريبا همزمان با خوندن جمله همشهري جوان اين هفته "آيا نيست هوشياري که پيش از پايان مدت، سر از خواب غفلتش بردارد؟" به اين بخش کتاب "ساعت ها" رسيدم. کاش خدايي که انقدر بنده هاش رو دوست داره هر روز و هر ثانيه يه دونه از اين تلنگرها بهمون مي زد...!

+ "ساعت ها" اثر مايکل کانينگهام؛ صفحه 174 الي 175   

نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 |
واقعا براشون متاسفم... من از سه شنبه (یازدهم) برگشتم خونه الان تونستم کانکت شم.... يعني الان دلم مي خواست هر چي فحش بود بدم به بعضيا (البته هر چند در شان يه دختر فهميده نيست اين کارا)

نمي تونن مملکت و جمع کنن به خط ها چه ربطي داره!!! چه برنامه ها که برا وبلاگم نداشتم تو اين چند روز! نه شد براي عيد پست بذارم نه براي روز دانشجو. خير سرم اولين روز دانشجويي بود که دانشجو  بودم اه...

+ انقدر عصبي بودم که حوصله نداشتم بشينم ادبي صحبت کنم

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه هفدهم آذر 1388 |
دستان کوچکش را در دستانم می گیرم، کمی سردند؛ به چشمان معصومش که لبالب سوال است خیره می شوم، بغضی گلوی کوچکش را می فشارد و دریایی در چشمانش موج می زند. لرزش چانه ظریفش را در چشمانم می بیند. دست های لطیفش را محکم تر می گیرم شاید که نپرسد... نپرسد سوالی را که قلبم را به آتش می کشد، ولی بی فایده بود... دلش پر بود و حالا آتشفشان درونش هوای فوران کردن داشت! بعضش شکست و پرسید: "مگه من خواستم به این دنیا بیام؟" و خودش را توی بغلم انداخت. قرار بود آرامش کنم ولی بغض گلوی خودم را دو دستی گرفته بود. سوالش را خیلی ساده پرسید ولی پر بود از معنی و مفهموم آن هم از نوع دردناک...

پ.ن۱: برایم گنگ بود حس غریب کودکی که مادرش بویی از مهر مادری نبرده بود و پدرش گرمای دست پدرانه اش را از او دریغ کرده بود! و مانده ام سخت عجب در کار خدا که چرا بی لیاقتان را نعمتی بخشد که لایقانش در آرزوی آن هستند...

پ.ن۲: این نوشته بعد از شنیدن حرف های یک مددکار بهزیستی به ذهنم رسید. اگر نتونستم احساسم رو القا کنم به بزرگی خودتون ببخشید.

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه سوم آذر 1388 |
دیروز تمامش کردم. وقتی ورق آخر آن را به پایان رساندم حس قشنگی تمام وجودم را در برگرفت. نمی دانم تا به حال شده که از کتابی واقعا لذت ببرید؟ یا حداقل پایانش را دوست داشته باشید؟ اگر پیش آمده پس دیده اید که چه حس لطیفی دارد! دیروز همین حس به من دست داد. خط آخر را خواندم به کلمه "پایان" رسیدم و وجودم پر شد از حس قشنگی که گفتم.
تمام کردنش فقط سه روز به طول انجامید. "هزار خورشید تابان" را می گویم.

پ.ن۱: این دومین کتابی بود که از خالد حسینی می خوندم باید بگم خیلی قشنگ بود. حالا فکر نکنین من افغانیم ها!!!!!!!!!
پ.ن2: باید بگم از پیوستن به کتابخور خیلی خوشحالم...

نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 |
کلاس پنجم که بودم ملایی داشتیم که درس دینی می داد. اسمش ملا فتح الله خان بود، مردی چاق و خپل، آبله رو با صدایی نکره. برای ما در مورد فضائل زکات و فریضه حج داد سخن می داد، طرز به جا آوردن نمازهای پنج گانه را یادمان می داد و وادارمان می کرد که آیه های قرآن را حفظ کنیم با این که هیچ وقت معنی کلمات را برایمان نمی گفت. گاهی به زور یک ترکه بید هم که شده وادارمان می کرد کلمات عربی را درست تلفظ کنیم تا خدا صدایمانم را بهتر بشنود. یک روز گفت که اسلام مشروب خوردن را یک گناه کبیره می داند کسانی که مشروب می خورند باید در روز قیامت حساب پس دهند. آن روزها کابل خوردن مشروب کاملا معمولی بود به خاطر آن کسی را در ملا عام شلاق نمی زدند. اما افغانی هایی که اهلش بودند محض احترام دور از چشم بقیه می خوردند. مردم ویسکی شان را به اسم "دوا" توی پاکت های قهوه ای رنگ از دواخانه های معینی می خریدند. پاکت را یک جورهایی قایم می کردند و از مغازه بیرون می آمدند، بعضی وقت ها هم نگاه های تحقیرآمیز و ناخوشایند کسانی را به خود جلب می کردند که از سابقه چنین خرید و فروشی در آن مغازه خبر داشتند.

توی اتاق مطالعه، اتاق دود بودیم که به بابا گفتم ملافتح الله خان توی مدرسه چه درسی به ما داده. بابا داشت برای خودش از توی گنجه ای که کنج اتاق درست کرده بود ویسکی می ریخت. خوب گوش کرد، سری جنباند، جرعه ای از مشروبش را خورد. بعد توی کاناپه چرمی فرو رفت، لیوانش را گذاشت کنار و بلندم کرد و نشاند روی پاهایش. احساس کردم انگار روی دو تا تنه درخت نشسته ام. نفس عمیقی کشید و از بینی اش هوا را بیرون داد. فش فش هوا لای سبیل هایش انگار تمامی نداشت. خودم هم نمی دانستم که دلم می خواهد بغلش کنم یا از ترس جانم بپرم پایین و در بروم.

با صدای کلفتش گفت: "می بینم که چیزهایی را که از مدرسه یاد می گیری با آموزش حقیقی قاطی می کنی."

"اما اگر حرف هایش درست باشد با این حساب شما گناهکاری بابا؟"

تکه یخی را زیر دندانش فشرد "هووووم. می خواهی بدانی در نظر بابایت گناه چیست؟"

"بله"

بابا گفت: "پس بگذار بهت بگویم. اما اول این یکی را یاد بگیر و خوب گوش هایت را باز کن ببین چی می گویم. امیر تو هیچ وقت از آن ابله های ریشو چیز به درد بخوری یاد نمی گیری."

"ملافتح الله خان را می گویی؟"

بابا با تکان دادن لیوانش تایید کرد. یخ ها تلق تلق صدا کردند. "همه شان را می گویم. تف به ریش هر چی عنتر حق به جانب است."

خنده ام گرفت. تصور تف انداختن بابا توی ریش آن همه عنتر حق به جانب یا هر چی خیلی با مزه بود.

"غیر از تسبیح انداختن و از بر کردن کتابی که اصلا زبان آن حالیشان نمی شود هنر دیگری ندارند." جرعه ای سر کشید. "خدا آن روز را نیاورد که افغانستان بیافتد دست این ها."

خنده کنان گفتم: "اما ملافتح الله خان آدم خوبی به نظر می آید."

بابا گفت: "چنگیز خان هم همین فکر را می کرد. ولش کن، دیگر حرفش را نزنیم. تو در مورد گناه از من پرسیدی و من می خوام جوابت را بدهم. گوشت با من هست؟"

لب هایم را به هم می فشردم گفتم: "بله" صدای خرخری از دماغم در رفت شبیه خرناس بود. برای همین دوباره خنده ام گرفت.

نگاه خشک بابا روی نگاهم سنگینی کرد و دیگر آن طور نخندیدم.

"می خواهم مثل دو تا مرد با هم حرف بزنیم. فکر می کنی برای یک بار هم که شده از پسش بربیایی؟"

زیرلب گفتم"بله بابا جون" و برای چندمین بار حیرت کردم که بابا با کمترین کلمات می تواند بدجوری دلم را بسوزاند. چه لحظه شیرین زودگذری نصیبمان شده بود ـخیلی کم پیش می آمد که بابا با من حرف بزند چه رسد به این که مرا روی پاهایش بنشاند ـ و من چقدر احمق بودم که آن لحظه را هدر داده بودم.

بابا گفت"خوبه" اما نگاهش حیران بود. "خب هر چی ملا یادت داده ول کن فقط یک گناه وجود دارد والسلام. آن هم دزدی است. هر گناه دیگری هم نوعی دزدی است. می فهمی چی می گویم؟"

مایوسانه آرزو کردم کاش می فهمیدم و گفتم"نه بابا جون" نمی خواستم دوباره ناامیدش کنم.

بابا با بی حوصلگی آهی کشید. با این کار دوباره دلم را سوزاند چون او اصلا آدم بی حوصله ای نبود. یادم آمد که تا هوا تاریک نمی شد هیچ وقت به خانه نمی آمد، همیشه خدا تنهایی شام می خوردم. وقتی می آمد خانه از علی می پرسیدم با او کجا بوده، هر چند خودم خوب می دانستم که سر ساختمان بوده، سرکشی به این، نظارت به آن. مگر این کارها حال و حوصله نمی خواست؟ از تمام آن بچه هایی که داشت برایشان پرورشگاه می ساخت متنفر بودم. گاهی وقت ها آرزو می کردم کاش همه آنها با پدر و مادرهایشان مرده بودند.

بابا گفت: "اگر مردی را بکشی یک زندگی را می دزدی. حق زنش را از داشتن شوهر می دزدی. حق بچه هایش را از داشتن پدر می دزدی. وقتی دروغ می گویی حق کسی را از دانستن حقیقت می دزدی. وقتی تقلب می کنی حق را از انصاف می دزدی. می فهمی؟"

فهمیدم. وقتی بابا شش ساله بود نصفه های شب دزد می زند به خانه پدربزرگم. پدربزرگم که قاضی شریفی بوده با دزد رو در رو می شود اما دزده با چاقو می زند توی گلویش و او را در جا می کشد. از بابا پدرش را می دزدد. 

 

پ.ن۱: این بخش کتاب "بادبادک باز، خالد حسینی" رو خیلی دوست دارم و دوست داشتم این جا بنویسمش تا همیشه خودم ببینمش. می دونم خیلی طولانی شد. قصد من فقط همون یک پاراگراف بود ولی دیدم بی انصافیه کل بخش رو نذارم. راستش حق مطلب ادا نمی شد.

پ.ن۲: به این حرف ملافتح الله خان اعتقاد ندارم که اگه کلمات قرآن رو اشتباه بگم خدا صدامو نمی شنوه. چون می دونم همیشه می شنوه به هر زبون و لهجه ای.

+ راستی کتاب رو رمضان خوندم نه الان. ولی...

پ.ن۳: از خرداد امسال دزدی ها شدت گرفت تا... چهارشنبه را از ما دزدیدند نه؟؟؟ کاش این همه دزد نبود. کاش دزدها از هم وطن هایشان نمی دزدیدند. فکر کنم پست به این بلندبالایی ارزش خواندن داشت تا معنی گناه را بفهمیم!

نوشته شده توسط مریم در یکشنبه هفدهم آبان 1388 |
اين روزها كه مي گذرد هر روز، هر لحظه و هر ثانيه ام به كندي مي گذرد تا وصال نگاهمان. آن لحظه است كه دل سينه را به مقصد ديده رها مي كند تا وصلمان را فصلي نباشد. واي كه چقدر قلبم براي درك بزرگي ات كوچك است و چقدر نگاهت براي ديدن عشقم كم سو.
اين روزها دلتنگي ام ورق نمي خورد و دفتر دلم براي حكاكي نگاهت باز باز است...

 

+ نمی دونم چرا دلم خواست دو تا پست برای هشت هشت هشتاد و هشت بذارم!!!

 

نوشته شده توسط مریم در دوشنبه یازدهم آبان 1388 |
به هر جا که زنگ بزنی فهرست بلیط ها پر شده است؛ از اتوبوس و قطار گرفته تا هواپیمایی که این روزها باید جانت را کف دستت بگذاری و پا روی پله های ورودی اش. در وجودت چه چیزی است که همه را به سمتت می کشد؟

دیدن یک گنبد زرد رنگ چیزی است که از کودکی آرزویش را داشتیم. مشهدت را از هر که بپرسیم می شناسد. فکر کنم سفر اول هر کسی باشد این مکان به یاد ماندنی. چه فیضی می برند کبوترهایت، هر روز و هر ثانیه شان کنارت هستند. ما که باید کلی برای گرفتن ضریحت زحمت بکشیم، آن ها هر وقت که اراده کنند گنبدت را در آغوش می کشند. خودت خوب می دانی که خیلی وقت است روز میلادت از تلویزیون نظاره گر سیل عظیم عاشقانت هستم. اگر بطلبی، سال دیگر....

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه پنجم آبان 1388 |
دوست داشتم باشم ولی نشد! دلم می خواست بودم و می دیدیم و می شنیدم ولی نشد.

خواستم حضور پررنگم رو نشون بدم ولی نشد.

ولی یه چیزی خدا وکیلی بهش اعتقاد دارم که خره ما از کرگی دم نداشت!!!! یعنی یکی من خوش شانسم یکی لوک خوش شانس! آخه می دونین چیه قرار بود منم پنج شنبه باشم ولی از شانس قشنگ که از بدو تولد همراهم بوده نشد که باشم.

+ البته خاطرنشان بشم که قراره امروز برم نمایشگاه!

نوشته شده توسط مریم در یکشنبه سوم آبان 1388 |